حكيم ابوالقاسم فردوسى
322
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
شتاب رستم به جنگ ، آگاه گشت ، دلش پر درد و سرش پر دود شد . موبدان و ردان را به رايزنى خواند ، و آنچه را روى نموده بود بر ايشان خواند و گفت : چه سازيم و اين را چه درمان كنيم * نشايد كه اين بر دل آسان كنيم گرانمايگان گفتند : اگر پادشاهان سقلاب و چين و هند و ديگر كشورها در جنگ با سپاه ايران زمين شكست خوردهاند و دو بهره از سه قسمت سپاهيان ايشان كشته شدهاند سپاهيان توران زمين به جنگ نرفتهاند و يك تن ايشان كشته نشده است . با اين نيرو و ساز و برگ كه دارند اگر با دشمن ِ رنجه از جنگ ، پيگار كنيم بىگمان بر آنان پيروز مىشويم . افراسياب به شنيدن اين پاسخِ اميد دهنده قوىدل شد . در گنجها را گشود و لشكريان را به دادن زر شادان كرد . جنگ رستم با كافور مردم خوار از سوى ديگر رستم و سپاهيانش شتابان پيش رفتند تا به شهر سُغد رسيدند . دو هفته در آن جا به شادخوارى نشستند تا بياسايند . از آن پس پيل تن دگر باره پيش راند . در يك منزلى به شهر بيداد رسيد كه دژى استوار داشت . خوراك كافور فرمانرواى بيداد ، گوشت دختران و زنان زيبا روىِ تمام خلقت بود . تهمتن گستهم را با سه هزار مرد جنگى به گشودن دژ فرستاد ، و بيژن و هژير را نيز همراه گستهم كرد . كافور چون از نزديك شدن سپاه ايران آگاه شد خفتان جنگ پوشيد و با لشكريانش به سپاه ايران حمله برد . ز گردان ايران بسى كشته شد * سر رزمجويان همه گشته شد گستهم بيژن را نزد رستم فرستاد كه به يارى آنان بشتابد . چون پيل تن به ميدان جنگ رسيد . به كافور گفت اى بدِ بىهنر * كنون رزم را بر تو آرم به سر و با عمود چنان بر سرش زد كه مغز سرش از بينيش بيرون